خشک تر و تازه

خشک دیار مهتران و مهرگان

در دورانهای خیلی دور در زمانیکه هنوز سایه فئودالی بر جامعه ایرانی حاکم بود دوران سالمندی چنین بلایایی برای جامعه جوان نشده بودو اگربوده هم خیلی بازتاب گسترده ای نداشته است.زندگی بدین شکل بود که چندین خانواده با چندین فرزند قد و نیم قد در یک منزل آنهم دور تا دور حیاط  و هر خانواده هم  در یک خانه زندگی میکردند.اولندش که نزدیک به یقین پیر خانواده چه مادر و چه پدر وقت بیمار شدن و شاید مردن را نداشته اند.

   
دومندش تغذیه آنها طبیعی ،کاربدنی آنها بسیار سخت،داروهاییکه مصرف میکردند انواع جورواجور علفهای  کوهها و دشتها  نه آبلیمویی که میل میشده قلابی بوده نه گوشت مصرفی هورمونی  ونه کارشان استرس زا - بیماریهای مهلکی همچون گوش شیطان کر  ،سرطان - ایدز - سکته های قلبی و مغزی  هپاتیت و هزارو یک زهر ماردیگر  معنا نداشته و بقول گفتنی باید بغل آش میخوردند.و شاید واژه آینده برایشان بی معنی بوده است و زندگی را عشق بودند وبس.

نتیجه میگیریم زمانی که بیمار میشوند در وقتی بوده که سر مبارک را بر بالین گذاشته و با زندگی وداع میکردند. ونکته بعدی این است که ،یک بیمار  یا از کار افتاده و بیست سی نفر  آنهم در یک جا ،کار خیلی سختی بنظر نمیرسد.شرایط زیست هم بگونه ای بوده که همه از حال همدیگر خبر داشتند ،تا قبل از انقلاب از سکته کسی چیزی نمیدانست. سکته مترادف بود با دق کردن و کسی که دق میکرد در واقع همه میپنداشتند که او در میان کوهی از مشکلات و دشواریها واقع شده است.  نه امروز که طرف سور و پر و مور و گنده شب میخوابد و صبحی میگویند خدا بیامرزد.نه نشانی از ناراحتی و نه کرچ ابرویی و باز خدا کند همان اول ،شخص که قصد سکته را چه قلبی و چه مغزی  دارد همان اول دار فانی را به باقیان واگذار کند و الا قوز بالا قوز  و باز اگر پا به سن گذشته باشد بیا و درست کن ،اگر بچه کوله ای نداشته باشد قضیه تا حدودی مشخص است  و اگر دار و ندار باشد هر کدام خود حکایتیست و سناریوی جدیدی میطلبد.و اگر هم بچه کوله ای داشته باشد هرکدام  و هریک در یک نقطه ای از دنیا:

آدمی در زمان ما 50 را که رد کرد بقول قدیمیها فشار میاید به چند جا؟50 نقطه عطف نمودار زندگی ماهاست.برای آنکه بهتر مجسم کنیم مروری میکنیم به تغییرات فیزیکی بدن :از نیم قرن که عمر رد شد وتصادفی گریبانگیر نشد و یا دور از جون در دام بیماریهای مهلک گرفتار نشدیمو زندگی روال عادی خود را طی کرد ،تغییر و تحولات آناتومی بدن از موی سر تا ناخون پا بدین شکل صورت میگیرد:

در سر اگر مویی مانده باشد به سفیدی میگراید،میاییم پایینتر چشمها کم سو و کم سو تر میشود مادر از جوانترها میخواهد که سوزنش را نخ نمایندو مادر در پاک کردن حبوبات نا توان در نتیجه موقع خوردن غذا ریگها لای دندان آمده وصدای دلخراش جریق جریق کردن ریگ و دندان اگر با عث شکستن دندانها نشود دندان درد زیادی را برای خانواده ایجاد خواهد کرد و و استارت دعواهای خانواده از همینجا دو چندان خواهد شد،گوشها کم شنواتر و کر تر میشود ،پدر خانواده خسته و کوفته از صحرا میآید و از زن گزرش روز را میطلبد زن هم  طبق معمول از سیر و پیاز شروع میکند به تعریف کردن و همزمان کار خانه را هم بزمین نمگذارد اما از آنهمه مطلب آنهم در آخر گزارش متوجه میشود در آنجا از خانمش میپرسد چه ورمیگی؟ زن بیچاره باز از نو کمی بلندتر سخن را ادامه میدهد و این سیکل کابوسوار هرشب تکرار میشود و هرچه زمان طی میشود به سن اضافه شده و گوشها هم کرتر ،توخود بخوان حکایت این مجمل را.!!زن هرچه بیشتر داد میزند مرد کمتر میشنود. ومشکلی اضافه میشود. به دهان میرسی ،دندانها آهسته آهسته  فاسد  و از بین میروند وخدا دندان درد را نصیب گرگ بیابون هم نکند چه رسد به فقیر بیچاره ها ،درد دندان یکجا از بین رفتن زیبایی یکجا و هزینه درمان از همه بدتر اگر هزینه قطار دندان را داشته ،هرچند لذت غذاخوردن  را از دست داده ای ولی خوب یک نعمت نصف و نیمه ای است ،دندان که نداری حرف زدنت مثل قبل واضح نیست موقع سخنگفتن اگر آریک ها ساییده نشده باشد  که خوب اگر ساییده شده باشند مرتب دندانها میافتند و هزارو یک مشکل. در ادامه هضم غذا دچار مشکل میشود قارو قور شکم گوش فلک را کر میکند ،معده دچار آسیبهای جدی مثل زخم و ورم  و نهایتا نفخ میشود در نتیجه سبزی و میوه و  از خوردن خیلی از غذاهای ثمر بخش برای بدن  محروم میشوی.بدتر از همه اینکه روده بزرگ کم کار شده و آسیبهای جدی به کولون روده و مقعد که همان  بواسیر است گرفتار میشویم.میای به گردن میرسی ،ساییدگی گردن که با عث مور مور کردن انگشتان و تیر کشیدن درد در دستها میشود ،به بازوان که رسیدی کم توان ،درد دستها و معظل آرتروز و درد مفصلها وپادردها و درد زانو وهمه اینها میشود کوهی از درد و رنج شبانه که پیران ما مدام با خودشان دارند. 

سالمندان بطور عام نه انرژی برای تلاش کردن دارند و نه اندام آنها توانایی کاری، آنها  دریغ حتی خبری از نزدیکان خود،چون گوشش نمیشنود از نعمت صدا و سیما محروم ،چون چشمش نمیبیند از  دوستان ،یاران و ارباب رسانه و   روزنامه و ارتباط جمعی دیگر و مطالعه کتب علی رغم میل شدید محروم و از بس پیش این دکتر و آن دکتر رفته و یک خلیطه دارو همراهش ،از هرچی دکتر و دوا بیزار است .به زمین و زمان بدو بیراه میگوید بی حوصله و بیطاقت است ،روزی هزاران بار طلب مرگ میکند اما از این طلای ناب خبری نیست.شبهای بلند از اینهمه عذابها ناله و فغان میکند ،اگر در خانه کسی باشد به او ایراد میگیرد که ناله نکن که بچه ها بیدار میشوند ،سرو صدا نکن  که این ناشکریست و هزارو یک نصایح ملا نصرالدینی و هفت لا قبا،دردی از هزاران درد او التیام نمییابد.و بجایی میرسد که آرزو دارد که فقط بتواند از زمین بلند شده و راه برود ؟!اما هیهات و صد افسوس و صد دریغ که آن ارهنگ ،ارهنگها جوانی و شور و نشاط جوانی و چست و چالاکی دیگر ابدا خبری نخواهد شد و سرازیری به این دالان تاریک چه سخت و طاقت فرساست، و امان از مرگ این فرشته نجات!!!!!

این درد و رنج جسمانی بکنار ،زمانی که شخص عمری از خدا به عاریه گرفته و سنگ زیرین آسیاب شده طبیعی است که فراز و نشیبهای متنوعی را تجربه کرده است و بیجا نیست که میگویند آنچه که جوان در آیینه میبیند پیر در خشت خام میبیند -

پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور                خوش عطابش و خطاپوش صفایی دارد.

مشکلات بعدی پیر :فرزندانش را به خونه بخت فرستاده  پس زن و مرد تنها شده اند.نزدیک به یقین بازنشست شده پس از کار بیکار شده و احساس از کار گزشتگی خود و عبث بودن خود میکنند.پولش با ازدواج بچه ها ته کشیده و شاید با وامهای مضاربه ای بدهکار زمین وزمان شده اند. وچون حقوقش ثابت است شاید کفاف هزینه درمانشان را هم نکند.حالا غصه خوردن حال و احوال و بیکاری بچه ها بکنار.نزدیک به یقین فرد یا افرادی از دوستان دوران یا همکار یا فامیل واز همه مهمتر و دردناکتر همسر یا فرزندی  از او از بین رفته باشد از انسان چه میماند .درد پشت درد ،زخم پشت زخم،پیر ما احساس ناامنی.بیهودگی،و تنهایی مضاعف میکند.حالا شما تصور کنید یک پیر اگر کم بضاعت تر هم باشد چه پیش می آید؟و اگر زن و یا مرد تنها یک نفر باشد؟ او هم اکنون بدرستی نمیشنود ،بدرستی نمیبیند،تنهای تنهاست !با کی صحبت کند ؟در دش را به کی بگوید؟او مجبور است رنج و درد دوران را در خود بفشارد چرا که شرایط زندگی بگونه ایست که همه پراکنده اند و همه تنها ، بیکس و کار .

دلا خو کن بتنهایی که از تنها بلا خیزد           سعادت آنکسی دارد که از تنها بپرهیزد.

 در نظر میگیریم که پیر خانواده سکته را زده  و هیچ فرزندی هم در نزدشان نیستندو شخص نیم نفسی دارد و فرد با خدایی بطور اتفاقی از در خونه رد میشه و متوجه عمق فاجعه میشود بلافاصله کوچک و بزرگ در همسایه و فامیل را خبر میکنند  و تلفن پشت تلفن تا اینکه  بچه ها از شهرهای گوناگون خبر شده و کارو زندگی را علیرغم تمام دشواریها رها کرده و بطرف شهر و دیار پدری خود که پیران او با زندگی دست و پنجه نرم میکنند،میشتابند..

اینجا تازه مشکلاتی آغاز میشود که خیلی از موارد را به چالش جدی میکشاند:

1-صبوری پیر 

2-هماهنگی و همکاری فرزندان و حوصله آنها در مواجه شدن با این بلیه

3-مدیریت منابع مالی واز همه مهمتر وقت و زمان

اگر سکته مغزی باشد،عدم کنترل ادرار و مدفوع و در نهایت مراقبت بهداشتی چالش پیش رو

1- با عدم کنترل ،بوی نامطبوع باعث آزار و اذیت خانواده شده و همه عصبانی از این موضوع

2- پدر یا مادر هرکدام شرایط خاص خود را داشته و چنانچه والدین فقط پسر یا فقط دختر داشته باشند خود حکایت دیگریست.

3- لاستیک کردن پیر و اگر درست اجرا نشود علاوه بر بار مالی هنگفت با عث زخم بستر خواهد شد .

ادامه دارد

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.