خشک تر و تازه

گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

ما ز یاران چشم یاری داشتیم       آن غلط بود آنچه می پنداشتیم

سخن من اندر ویرانگی و دربدری و از همپاشیدگی دیار با همت و صمیمیت ما،خشک است .یکی از محدود بخت های خوب ما اینست که خشک بین برکوک و کلاته بالا واقع شده است و گر نه خدا میداند از این هم یک لاقبا تر میبودیم.ما کجا گاز کجا،ماکجا و آنتن موبایل کجا.پس شکر و هزار شکر خدارا وآفرین و صد آفرین به جقرافیای منطقه،که در یک نقطه مرکزی،در مرکز ثقل منطقه،در کنار رودخانه فصلی،از نظر سفره های آب زیرزمینی خدادادی در حد نزدیک به مطلوب،بیرون از گسلهای خطرناک زلزله،از منظر آب و هوایی ،بگردم قدرت پروردگار راکه بهترین آب و هوا،از نظر سوقالجیشی و استراتژیک صد البته عالی،دارای زمین زارهای گسترده در حد و اندازه دوسه تا پارچه ده قدو نیم قد،از دیدگاه قدمت کهن و باستانی،دارای کوه  زیبا و سر به فلک کشیده قراولخانه،در زمانیکه در نوک آن قرار میگیری تمام منطقه زیر پرو بالت قرار میگیرد،دارای چشمه سارها و کاریزها و چاههای متعدد(نیمه تخریب و نیمه احیا).چه گویم؟

  هرآنچه که برای پیشرفت و ترقی و عظمت یک شهر لازم است را خداوند به دیار ما ارزانی داشته است .

اما آنچه که ارزشمنده اینه که ما با خود چه کرده ایم؟آیا شکر گذار نعمتهایی که پروردگار به ما ارزانی داشته را بوده ایم؟شکر نعمت نعمتت افزون کند    کفر نعمت از کفت بیرون کند.ما خود بخود چه ظلمها که نکرده ایم؟چه آسیبها و زخمهایی که نرسانده ایم؟ راست گفته اند :دشمن دانا بلندت میکند  بر زمینت میزند نادان دوست.

در اینجا بیاد یک اوسونه شهیری افتادم که بدک نیست نقل کنم: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.در یک دهی که همه چیز آن پر رونق و روبراه بود-چوپان گله داریش میکرد  و دهقان کشاورزیش و چودار و بقال وکاسب و معلم و متعلم و همه و همه در کار خودشان مشغول و شاد و شنگول روزگار میگذراندند.از غم و غصه و دق کردن و بیماریهای جوراجور هم خبری نبود جوانان تا دیر هنگام در کوچه نی نواخته و چار بیتی میخواندندو بازیهایی چون اسفلنج پی دیواری و کوچه خراب و اشتر کجا وچپ یا راست رونق زیادی داشت. و دختران نیز در شباهنگام پنبه پاک کرده و لحاف دوشک دبار میکردند واگر بیماری داشتند برایش تا دیر وقت توشو میکردند واگر وقت داشتند خونه هم دمکردند.عشقبازی وقصه های فرهاد و شیرین و اوسونه های  شاهنامه و امیر ارسلان نقل مجالس مردم بود ولبانشان پر خنده وجشنهایشان پر از شادی و امید بودو واژه هایی چون غم و غصه محلی از اعراب نداشتند و محصول بیگانه محسوب میشدند.

این روزگار همچنان ادامه داشت که روزی غریبه ای وارد ده شد -البته او خودش را ملا داشت و هرکسی را هم به ملایی قبول نداشت.روزهای اول مهمان بود و مهمان هم در نزد مردم حبیب خدا بود.نه به کسی چیزی میگفت ونه میشنید ،صمم بکمم،تا اینکه آهسته آهسته از زیر جلدش درآمد ،امر و نهی میکرد و بحساب خودش مردم ره راهنمایی میکرد و خلاصه چه سر بی درد شما ره بدرد آورم،او هرآنجه به مردم میگفت مردم هم به احترام مهمان بودنش سربسرش نمیگذاشتندو با خود میگفتند با مشمول زمان اگر ماندگار شد ،حل خواهد شد.

او هم بخیال اینکه مردم حالیشان نیست هر روز خود طمع تر و خود شیفته تر میشد و نعوذابالله خدا را بنده نبود .با همین ملایی و فال گیری و رو کتاب باز کنی برای خودش صاحب جاه ومنال و منصب و مکانی شد.تا اینکه  در همسایگی شخص عیاری خانه خریداری کرد.روزی چشم درد به سراغش می آید،وهرکاری که میکند دردش ساکن نمیشود و از طیبان مدعی هم کاری ساخته نمیشود.رو به آسمان میکند و میگوید ای خدا خودت میدانی  از من ملاتر کسی در این ده نیست ومرتب مردم را به راه راست هدایت میکنم ،اگر چه گوششان بدهکار حرفای من نیست،ومرا تحویل نمیگیرند اما بخودت قسم ،من امر به معروف و نهی ازمنکر را بنحو احسن انجام داده ام،در اینجا من برای خودم کسی شده ام ،ملک و املاک سر هم کرده ام ،از کل کاینات ده و مردم ده هم با یمن عواملی که دارم با خبرم ،پس بدان کم آدمی نیستم ،اگر چه اینها بحرف من تره هم خرد نمیکنند.ولی بدان و آگاه باش من سر حرف خودم هستم،اما یک خواهشی از تو دارم و آن اینکه مدتی است که چشمم کم پرز شده و درد میکند هر دوا ودارویی هم بگویی استفاده کرده اما هیچ سودی نداشته است،چکار کنم که به باشد؟واز تو بخیر و از ما بسلامت باشد ،اگر دیدم به شود ،بهتر میتوانم ببینم و گزارش خلق را به تو برسانم،آخه اینا باید عوض شوند و آنچه که من میگویم باید انجام دهند .صدایی میشنود که میگوید چشمت خوب میشود بشرطها و شروطها؟میگوید چه شرطی ؟صدا رساتر و صافتر میشود و میگوید اگر چشم تو خوب شود باید تمام چشمهای بقیه مردم ده نیز مداوا شود!میگوید استغفرالله،بحق حرفای نشنیده،جلالخالق،تو منو با اونا یر به یر میکنی ،من کجا اونا کجا؟من کی اونا کی؟اونا نه سر پیاز نه ته پیاز ،به هیجا بند نیستند،اونموقع انتظار داری من و اونا برابر باشیم ،نه همچنین چیزی غیر ممکنه!بذار با همین دردم باشم خیلی بهتره!از قدیم ندیم گفته اند هر مرده ای را در گور خودش میگذارند ،حی الا خیرالعمل،مرا باش به چه کسی رو زده ام ،و قن قن کنان با خودش حرف میزد و به زمین و زمان ناسزا میگفت،بیکهو چیزی در ذهنش خطور کرد و با خودش زمزمه کرد و گفت آیا عکس قضیه هم امکانپذیر هست یا نه؟یک نیمچه امیدی بهش دست داد و خوشحال و خندان خودش را به یک مکان خالی از سکنه که به خرابه ای میمانست ،رساند،در آنجا هیچکس نبود و راحت میتوانست منویات خود را که از خود شیفتگی و خود طمعی ناشی میشد را بار دیگر به صاحب صدا برساند.ای صاحب صدا تو هرکس میخواهی باش ،حاضرم یک معامله با همدیگر بکنیم و آن اینکه اگر چشم من کور شود ،چشمهای بقیه افراد ده کور خواهد شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صدای میشنود که میگوید

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.