خشک تر و تازه

از هر دری سخنی


در این پست خاطره هایی از خشکی ها نگاشته میشود که در نوع خودش بی نظیر واز دانش ,بینش وکیش ممتاز شخصیتی برخوردار باشد.و انتظار میرود دوستان طبق گفته حافظ عمل نموده ودر بیان دل نوشته هایشان محافظه کار نباشند:

فاش می گویم و از گفته خود دل شادم      بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

اولین مورد:

در حدود 70 سال پیش چند تن از پدران ما از جمله  شادروانان ملا محمدحسین عباس(آقای غلامی)،ملا محمد رمضان(آقای مرتضوی)،ملا علی حمید  ،


ملا عیسی حمید(آقایان عبداللهی) و ملا محمد نوروز( آقای روزی) برای چوداری رهسپار دیار غریب می شوند.در همان زمان هم ،ولایت ما گاه و بیگاه دچار 

قحطی و خشکسالی های متمادی می شود و پرخو ها و کندیک ها هم خالی از گندم و با این بی بارندگی تمام دارایی آنها یعنی گوسفندان کس مخر شده و 

یک گوسفند حتی با یک پول  سیاه نارو هم معامله نمی شود  لذا گوسفندا را  برای فروش برداشته و توشه راه  آنها دو سه قران پول از برای روز مبادا  و تکه 

  

نان خشکی و قمقمه آبی بوده است.آنها میروند و میروند تا به مملکت تایباد و خواف و آن طرفا میرسند و کارشان پرسه زدن از دیار های مختلف است تا زمانی 

که همه گوسفندابه فروش برسندتا این که به منطقه ای وارد می شوند که بیابان برهوت است،نه آب است و نه آبادی و نه بنگ مسلمانی. واز بد بیاری روزگار آن که هر چه

 که داشته اند تمام شده و خورجین و توبره آنها خالی خالی واز گرسنگی ،شکم شان به پشت شان چسبیده است و نی قلیان شده اند.الان را نگاه نکنید که پری و

 فراوانی زیاد شده است در آن دم  ،دم دست ترین مواد خوراکی تاتران بوده است و بعد جوین و آنهایی که متمول و ثروتی داشته اند نون گندم گیرشان می کرده

 است,و نزدیک به یقین این ضربالمثل آن دم ساخته شده است(نخوردم نون گندم اما دیدم دست مردم).همگی جیب ها و توبره هایشان را بارها و بارها چپ و راست میکنند که شاید تکه نان خشکی یا کیشته ای گیرشان بیاید .تا این که ته یکی از توبره ها

 کمتر از یک من آرد آن هم آردجو پیدا می کنند.خوشحال و خوشبخت می شوند انگار قله اورست را فتح کرده باشند شروع می کنند به اله تمبک و به هوا پریدن

 ،زیرا به تعریف خود آنها یکی یکی  از گشنگی در حال پلار شدن بوده اند که این خبر خوش انرژی مضاعفی به آنها می دهد.اما بیچاره ها خبر ندارند که این تازه

 خان اول است ،چرا که آرد را باید خمیر سپس با آتش بصورت کماچ بپزند،حالا میگردند ،آب هم ندارند ،یکی پیشنهاد میدهد که از گوسفندان زایدنی شیر دوخته و


 خمیر کنند که این مورد با استقبال مواجه می شود .حالا آرد را خمیر کرده وشکما را مالش داده و زبان را دور دهان چرخانده و خوشحالند که به صبح ظفر چیزی

 نمانده است و می توانند شکمی از عزا در بیاورندو،نمیدانند که چه بلایی در انتظار آنهاست. آنها شروع می کنند به جمع کردن  کنده و شزغیله وبلوط موش وخاشه هایی که آگیرای بیشتری دارند و این کار را با یک شور و هیجان زایدوالوصفی انجام می دهند که نگو و نپرس .حالا هیزم وخاشه را برای یک تنور نون جمع و جور کرده اند و زمان فرا رسیده که آتش روشن کنند و کماچ را زیر آتش بگذارند .این یکی به اون یکی میگویدقوطی( کبریت )را بیاری تا آتش ورکنیم همه شروع می کنند به پاله زدن قوطی (کبریت)،خدا بده قوطیی،به قول گفتنی جا هست و جاگه نه و از قوطی و فندک و غیره خبری نیست،حالا بیا و درست کن باز دوباره موج نومیدی برآنها سوار میشودو مثل مادر مرده ها هریک در جای پلار می شود ودیگر نای حرف زدن را هم ندارند.وعزراییل را بار دگر در برابر خود می بینند.در همین حین که همه در کابوس گشنگی و مرگ دست و پا میزنند،یکی از آنها داد میزند آی بگیری که یافتم،آی بگیری که  یک چیزه وادی کردم.اگر کسی از گشنگی آنها نمی دانست با اون سروصدا فکر می کرد که طرف اتم را کشف کرده است،به هر حال می پرسند چه پیدا کردی می گوید ،یک سیخ و فقط یک سیخ کبریت ،آن هم در لایه های قارت خود ،گویا جیب طرف سوراخ بوده و یکی از سیخ ها به مرور زمان از جعبه بیرون پریده و در لایه های پایین قارت برای چنین روزی قایم می شود.

خلاصه همگی با این خبر بار دگر جان تازه میگیرندو امیدوار میشوند که یک روزنه ای برای بقا پیدا شده است،حالا سیخ هست ولی پوش کبریت نیست (تاس هست و ماست نیست)،چکار کنیم ،چکار نکنیم بار دگر برلبهای خشکیده آنها زمزمه میشود وهمه آنها از ته دل به درگاه خدا می نالند اگر امتحان هم است ما را بس دیگر نای ایستادن هم نداریم.اما یکی از آنها میگوید من شنیده ام که آتش از برخورد دوتا سنگ چخماق به وجود آمده  و دنیا با آتش متحول شده است ،میگردند سنگهای زیادی را می آورند اما کاری از پیش نمی برند.بیشتر آنها از تگ و دوو می افتند الا دو نفر،یکی از دو نفر میگوید بیا با کشیدن همان سیخ بر روی یک پارچه امتحان کنیم شاید روشن شود ،کارهای دنیا برعکس همان دم چنان طوفانی به هوا بلند شده که همین نیم نفسی هم که مانده را به سختی انداخته است،آنها هرچه قارت و توبره و لباس داشته را جمع وکلووس میکنند و هرچه خدا و امام و پیغمبرو امامزاده در دنیا وجوددارد را بغل می کنند که با همین یک سیخ آتش بیفکنند ،گهی آتش دنیایی را فرو می خورد وگهی دریغ از آن،به هر حال با سلام و صلوات و صد بسم الله ،سیخ با چند بار کشیدن روشن میشود و برق آسا به آگیراها و بلوط موش که برای آتش گرفتن معطل اشاره هستند نزدیک می کنند و آتش فراگیر می شودو موجی از شادی را بوجود می آورند و چنان غیقاج بازی و اله تنبکی راه می اندازند که نگو و به دیوانه ها بیشتر میمانند و حق دارند ،آنها مرگ را فراری داده اند ،آنها هرگز نا امید نشدند ،آنها از تاریخ عبرت گرفته اند،چه خوب گفته اند گذشته چراغ راه آینده است.روحشان جاوید.

 

دومین مورد:

دوستی کلبتین و دندان

خدا دندان درد را  بلا نسبت نصیب گرگ بیابان هم نکند،آن هم در قدیم که نه دمی بود و نه دستگاهی،پیر مردی(ملا محمد نوروز) از دیار ما تعریف می کرد ،شبی دندان درد شدیدی می گیرندبطوریکه آرام و قرار ندارند ، آن دمی که ور پا بودند،شدتش کم تا دراز می کشیدند ،دادشان به آسمان می رفت ،بدبختی اینکه ،آن موقع شب در 50الی 60 سال پیش علاوه بر اینکه بیمارستانی نبود ،دارو و درمانی هم وجود نداشته و بایست یک جورایی خوددرمانی به سبک من دراوردی اجرا می کردند.

سعدی می گوید:چو عضوی بدرد آورد روزگار  دگر عضوها را نماند قرار،ایشان  هم خواب خوش نداشته و تا صبح قهرناله  و از درد ،مشت به در و دیوار می کوبند، و موقع مناسبی هم نبوده که دکتر محلی(ملا علی جمعه عبدل) را از خواب ناز بیدار و او را جواسر نمایند،اگر چه دکترها چه شهری و چه دهاتی فرطه غم هستند ،دنیا را اوو ببره ،دل اونا ره خوو.

هرچه جادو جنبل و ذکر و ورد و خلاصه از این قماش بوده را  انجام می دهند ،هیچ افاقه ای نمی کند،تا اینکه از داروهای خانگی  انواع علف ها مثل گشنیز و ناس و حتی آهک بر روی آن می گذارند تا این که بتدریج ،دندان درد از رو رفته و دم خروس خوانی خوابشان می برد ،نیمچه چرتی می زنندکه یواش یواش دوباره درد نشو می کند.دگر صبر را جایز ندانسته و شال و کلاه کرده و صبح کله سحر ، به منزل بنده خدا دکتر متخصص محلی می روند،ایشان  هم داشته می رفته به صحرا و در حال پالو کردن  خر بودند که پیر مرد ما هله وله کنان از راه می رسند و درست زمانی که رو پالونی را گذاشته و پاردم را انداخته و تنگ او را میکشند که چشم دکتر به پیر مرد می افتد ، دیگر بقیه وسایل کشاورزی را مثل آساک،جوغ و ماله و گردنی ها را بر پشت الاغ قرار نمی دهند چون تجربه دارند که کسی به سراغ ایشان آن هم در مقریبون صبح به خانه شان پا می گذارد که کارد به استخوان رسیده است.  

ملا علی تا  سر و کله باد کرده پیر مرد را می بیند به مادر بچه ها میگوید ،زوو باش انبر یا همان کلبتین را بیار .به این دکتر ها میگویند پزشک واقعی به تنها چیزی که توجه ندارند پول است و مادیات آنها فقط به حل مشکلات بنده های خدا فکر می کنند و بس.هیچکس یاد نمی دهد که ایشان علی رغم کار سخت و طاقت فرسای دندان قرانی را از شخصی دریافت کرده باشند و محصول این زحمت ها و رنج ها داشتن فرزندان نیک (آقایان نیاری )است

پدر تعریف می کرد ،دندان درد یک درد اما گازانبر را که دیدم دقایقی چشمم به سیاهی رفت و جایی را نمی دیدم،اما شبش اینقدر درد کشیده که حاضر بوده به هر قیمتی که شده آن دندان نامرد  از صفحه روزگار محو گردد.

ملا علی تا دندان سیاه کوخ خورده را می بیند میگوید دوای درد این دندان همان کشیدن است ،لذا کلبتین را   غلاف میکند به دندان و بکش که می کشی ،اما دندان نسل قدیم مثل بید نبوده که با هر بادی بلرزد ،مثل کوه استوار علی رغم پوسیدگی محکم و پا برجا ،اینقدر شیر و ماست و قروت و مسکه و لبنیات خورده که به این راحتی از جا کنده نشود .

.امروز روز میدانیم برای لثه عفونی ابتدا آنتی بیوتیک میدهند و چون چرک خشک شد آنگاه دندان را می کشند.اما در این مورد طاهرا قرص و دوایی داده نمی شود گویا زوجه ایشان که شناخت خوبی از علف های منطقه داشته اند بعد از کشیدن دندان با علف ها طبابتی انجام میدهند که حتی خون، تند بند میامده است.

خلاصه  با یک نفره دندان به حرف گوش نمی کند و جا خوش کرده و بیرون نمی آید،اما دکتر ما هم کسی نیست که به این زودی میدان را خالی کند لذا به سه تا مردی که از کوچه عبور می کنند میگوید برای رضای خدا یک کمکی برسانید ،مردم منطقه ما هم در چنین اموری از خدا خواسته و کم نمی گذارندو منتظر دکتر میمانند که دستور نهایی را صادر کند.

به یک نفر گفته می شود که بیمار را بغل دیوار محکم نگه دارد و به دو نفر دیگر میگوید کمر مرا بگیرید وهم زمان با من که گفتم بکشید ،خلاصه با کلی کش و فش و هن و هون،آنهم سه نفر از مردان قدیمی ، دندان مسلح به چند تا شاخ ،از نافه برون می آید و با بیرون آمدن دندان، سه تا مرد بر روی هم  بر روی زمین می غلطند ، پدر تعریف میکرد با اینکه از درد داشتم می مردم اما  از دیدن آن صحنه از خنده روده بر شدم. نکته اول: فکر می کنید چند کیلو نیوتن  بار بر آن دندان سیه بخت واردشده است و نکته دوم آنکه دندان پوسیده کله کرچوک نمی شود. نکته سوم  اینکه  هیچکس نشنیده که یک نفر خشکی  به دلیل کشیدن دندان مرده باشد ،حال آن که با تکنولوژی امروز  آمار زیادی حکایت از مرگ و میر افراد در رابطه با کشیدگی دندان وجود  دارد.روح هر سه بزرگوار  شاد باشد.

 

 

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.