خشک تر و تازه

شنای کرا ل در دمای 10درجه زیر صفر در خشک(از هر دری سخنی)

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست(فروغ فرخزاد).

این شعر فروغ مصداق دوستی آقای شمس الدین مرادی و من در دوران کودکی است که ماجرای سختی را برای مان رقم زد.

دوره دبستان را طی طریق می کردیم یعنی سال 1350 حدود 45 سال پیش،دوست خوبم آقا شمس در دی ماه در ماههای اوج سرما و یخبندان،آن هم در آنموقع که دمای هوا نسبت به این روزها حد اقل 5تا 6 درجه سردتر بود ،کله سحر ساعت حدود 6 صبح شنبه آمد به خونه ما ودق الباب کرد ومرا صدازد، مادرم گفت سر صبح به کی کار داری،گفت به محمود بگویید بیاید که کاری فوری دارم.مادرم بنده خدا از همه جا بی خبر مرا وجولوند،که پاشو،پاشو،رفیق تو اومده مگه کار فوری داره ،بچه وراوساخ بومده تو هنوز دخوو هستی؛خجالت هم خوب چیزه یه !مره خوو وانمگذاشت و بیدار نمی شدم،که ناگاه تپ و تپ  من شروع شد وبا انواع و اقسام روشها ی بیدار باش آن زمان ،مثل پوسیک ورکندن و غیره به جون من فلک زده افتاد و خلاصه گریون و فرشون از خوو بیدار شدم،آن دم اگر چاقوی رستم به بدنم فرو می کردند دریغ از ذره ای خون ،عصبانی و شدیدا ورخو بودم و فحش و بدو بیراهی نبود که نثار شمس نکردم ،مخلص اما با چشمانی پر جیک و کله تاس و با یک جلوقسه و تنبون گله گشاد که چند نفر دیگه هم داخلش جا می شدند از خوو ورخاستم،حالا برف روی زمین و هوا بی نهایت سرد و یخبندان.

  کورمال،کورمال بلندشدم و خودم را به حیاط رساندم و هنوز بطور کامل آجید نشدم که شمس جلویم سووز شد،چاق سلامتی با هم کردیم و گفت تند و سریع کتابون خود ره با یک لقمه نون بردار که می خواهیم برویم به شنوو !!!1!!!!!!!!!!!!!.

با شنیدن کلمه شنوو ،آنهم کله سحر  که هوا گرگ و میشی بود واز همه بدتر هوای 10درجه زیر صفر ،که ضخامت یخ در کلبه کلو ،دروغ نگفته باشم به چهار ناخون می رسید(بطوری که جوانان در ماههای سرد بر روی یخ تشله بازی میکردند و در خبرها هست که عوامل مراد میرزای سدهی در زمانی که به دنبال افراد خشکی میگشته اند،اسبهایشان در شب یخ را تشخیص نداده و بر روی آن راه رفته اند) ،یکه خوردم و از منگی بیرون آمدم وخودم را کمی جابجا کردم وبا بهت وحیرت ،گویا اشتباه شنیدم دو باره پرسیدم کجا؟

گفت :شنوو

گفتم شمسی نکنه دوشنه خوو خلاشور دیدی؟خیر باشه انشا الله!!!

گفت:  تو به این کارا چی ،تو که از هیچی خبر نداری ،الکی حرف نزن ! زو باش خو ره آماده کن تا برویم که دیر شد ،الان اوفتوو نشو بال میاد و برای ما دیر میشه. تو راه  بری تو ور خوم گفت.(در قدیم ساعت نبود لذا مردم از حرکت  یا بالا آمدن خورشید زمان را تخمین می زدند و به آن افتوو نشو اطلاق می شد.)

گفتم باشه و تند ،تند تنبون نوتر ره پای خو کردم و با همان جلوقسه و کلاه نیمدار بر سر و یک نون قرص خشک هم درمیان کتابها ،کجا را داری ،مکه، د برو که رفتی !!

چنان ماجراجویی و ریسک درما بالا رفته بود که دیگر خدا را بنده نبودیم, وبا گامهای کوچک همچون فرفره و پلپلیس دور خودمان یک چرخ می زدیم و یک اله تنبکی هم زده و به هوا بلند می شدیم و مسیر خونه و استخر چون باد طی می کردیم و دیر  میشد که خودمان را به استخر برسانیم. نه به آن دیر بیدار شدن نه هم به این هولکی بودن .

و شروع کرد به تعریف کردن از آنچه که شنیده بود.گفت،از قضای اتفاق دوشنه برادر تو و نظر عموی مه ،خونه ما بودن و از سربازی خو تعریف می کردن .

گفتم :خوب .

گفت :خوب که خوب .ما باید مثل آنها خود ره قوی و قوچاق کنیم ،تا در سربازی مشکلی نداشته باشیم.شمس الدین خودش را از همه ماها فهمیده تر داشت و ماها ره عددی حساب نمی کرد ،حالا چطور شده بود که من بخت برگشته را برای شنوو با خودش انتخاب کرده بود ،خدا می داند.خلاصه به او تفهیم اتهام شده بود که ما باید با شرایط سخت خودمان را عادت دهیم و از هیچی نهراسیم در هوای سرد شنا کنیم ،از ارتفاع بلند خودمان را بیندازیم ،سینه خیز رفتن را تمرین کنیم و قسه الا هذا.چرا که ،زمانی که به سن سربازی رسیدیم ،دیگر کاملا آماده و فربه باشیم ،و  علاوه بر تمامی مواردی که ذکر شد ،بلاهای دیگری را  هم بر سر ما درآورد .من دو تا گوش داشتم دو تای دیگر را هم قرض کرده و به دقت به فرمایشات گهربار ایشان گوش می کردم و چنان تعریف و تمجید می کرد و از شنوو می گفت که میخواستم پر داشته باشم و هرچه زودتر خودم را به استخر که چه عرض کنم به یک ذره آب برسانم وشنای زیر 10درجه را تجربه کنم.

چند روز قبل برف آمده بود وبر اثر آفتاب گل،گل زمین برف داشت و هرجا مقداری برفآب بود چون شیشه یخ زده بود و از نوداشرها که بر اثر تابش نور خورشید در روز قبل  کمی آب شده بود بتدریج از سرما قندیل بسته بود که ما در آنزمان میگفتیم نوداشرها خل دارند یا خل  بسته اند.

از شما چه پنهان من و نسل من ، در آن زمان سروسامان درست حسابی نداشتیم ودر فقر مالی بسر می بردیم و لباسهایی همچون کت و شلوار و تسمه و شال گردن  و کیف  و کفش را فقط در عکس ها و کتابها مشاهده می کردیم.و وجود خارجی آنها را باور نداشتیم.دقیقا یادم هست لباسهایم عبارت بودند از یک تنبان یک پیراهن نه چندان نو و یک جلوقسه و یک کت که خدا میداند از چه بنی خلقی ارث بمن رسیده بود که آستین هایش از دستان من بلند تر و برای یک شخصی که چند سال از من بزرگتر باشد ، مناسب بود و یک جفت چپت سر جنسی و اگر خیلی وضعمان خوب بود یک جفت کفش لاستیکی .وچنان وزش باد و بوران از روی یخ و برف شدید بود که نوک دماغ ما همچون نوک قلم مداد  دو رنگ آبی و قرمز  قدیمی،سرخ  و مثل بینی غول شکننده شده بود.این چیزها حالی ما نبود ،هرطور شده میبایست  قبل از زنگ خوردن مدرسه شنوو کرده و خودمان را به مدرسه می رساندیم ،انگار طلسم شده بودم و یکی مرا وررده دارد تا زودتر به مقصد برسیم. 

خلاصه بعد از تگ و دوی زیاد به سر زمین موعود رسیدیم،به استخری که آنهمه وعده اش داده بود ،از شوق دیدار یار ،سر از پا نمی شناختیم ،سرما و بوران و درس و مشق و مدرسه بکلی از یاد ما رفته بود و به تنها چیزی که فکر می کردیم ،اینکه چگونه شنا کنیم،چطور زیرآبی برویم و قصه های از این دست!!؟

زمان مثل باد و برق می گذشت و ما هنوز اندر خم یک کوچه بودیم،اول باید شنا میکردیم و بعد طول استخر تا مدرسه را هم باید طی میکردیم بنحوی که قبل از دعای دست به صف  مدرسه می رسیدیم.

حالا رسیدیم به استخر ته رود که متعلغ به ملا علی حمید (پدر دوست خوبم آقای مصیب عبداللهی) بود ودر حدود 20 متر مربع مساحت داشت و این استخر دارای یک گرمابه  هم بود که در تابستان بچه ها می رفتند مثل ساحل کشورهای اروپایی خودشان را خاک مالی کرده ومدتی را دراز میکشیدند.وبعد همه با همان خاک و خول خودشان را در استخر می انداختند و استخر چنان قماشوک می شد که رنگ آن دست کمی از سیلابها نداشت.

شما تصور کنید همان آب نا خودآگاه به شکم خیلی از بچه ها می رسید،اما هیهات از بیماری،بچه ها ضد میکروب بودند و در واقع خود میکروب و بس.

ابتدا شمس که دل و جراتش از من بیشتر بود لباسش را درآورد تا شنا را آغاز کند ،خدا بده آبی،لایه ضخیمی از یخ روی استخر را پوشانده بود،بگی،نگی ،ته دلم از  این واقعه مشعوف بود و خدارا در بغل گرفتم که تو را شکر که به دادم رسیدی و یخ ایجاد کردی که شر شمس را کم کنم،اما او تمام زوایا را به دقت وارسی کرده بود و محاسباتش دقیق و فیثاغوروسی بود ،گفت ،ناراحت نباش الان یخ را می شکنم و مشکل حل می شود.بار دیگر اندوه سراسر وجودم را فراگرفت،از یک طرف از  شنا کردن در سرما  و برف و بوران می ترسیدم  و از طرف دیگر نمی خواستم کم بیاورم ،بهمین خاطر جنگ سختی در درونم ولوله داشت.

ترس من از شنا با سرما عجین شده بود و مثل بید می لرزیدم ،اما شمس که رهبری گروه دو نفره مان را به عهده داشت فقط به ماموریتش می اندیشید و لا غیر.

چون جثه اش کوچک بود هر کار کرد لایه یخ شکسته نشد ، باز روزنه امیدی در من شکل گرفت و با خودم گفتم دیگر راه ندارد الان لباس پوشیده و شنای استخر را به لقایش بخشیده و میرویم به کلاس وپای اجاق گرم می شویم به به چه لذتی دارد کلاس .اما دیری نپایید که متوجه شدم این هم آرزوی عبثی بود و او دست بردار نیست که نیست .لذا به سراغ من آمد و گفت بیا دو نفری سنگ بزرگتری را برداریم و محکم به لایه یخ بکوبیم بلکه شکسته شود ،اگر چه به ظاهر گفتم باشه اما ته دلم میگفتم شکسته شود و گرنه هرگز شکسته نشود.

ایشان دید که دو دل هستم مرا مجبور کرد که همچون خودش لباسها را در بیاورم و هیچ راهی غیر از شنا کردن نبود.چون گاز را گنده دیده علی رغم میل باطنی خودم را مصمم نشان دادم و پیه همه چیز را به تن مالیدم، از اینکه سرما خواهم خورد یا مدرسه ام دیر خواهد شد،آبرو آب جو که نیست ،سرما بخورم بهتره که به من بگویند ترسو ،مخلص،با هر جان کندنی بود ذره ذره با یک قلوه سنگی که دو نفره بلند کرده و می زدیم،روزنه ای باز شد،دیگر کار راحت تر شد و به اندازه یک متر یخ را شکستیم.

شمس که برای چنین لحظه ای ثانیه شماری می کرد به سرعت خودش را به دل آب  انداخت و دمی در زیر یخ ها گم شد. 

همچنانکه مثل بید از سرما و ترس از مدرسه می لرزیدم ،شبح شمس را که در زیر لایه های یخ پرسه می زد را نظاره می کردم،تا اینکه دور زد و دور زد و از دهنه ای که باز کرده بودیم سر درآورد .به من گفت اگر می خواهی که بیشتر از این نه لرزی تندتر  شیرجه بزن داخل آب ،زیر یخ ها مثل حمام گرم است.من هم که راه دیگری نداشتم همچون کسی که از بند بخوو خلاص شده باشد،سریع شیرجه رفته و در حمام گرم و نرم دمی آرام گرفتم و احساس کردم که در یک سونا واقع شده ام و یواش،یواش  لرزه ام  آرام گرفت و تمام شد و خدارا سپاس گفتم که چنین لحظه ای به من عطا فرموده است نفس را در سینه حبس و چشمها را روی هم گذاشته بودم .در همین فکر و خیال بودم که احساس کردم دارم از نفس می افتم ،سریعالسیر عقب گرد کرده و خودم را به دهنه باز رساندم و  نفس نفس زنان سر از آب بیرون آوردم و یک آهی بلند کشیدم ،فکر می کنم اوو دار ها  صدای مرا شنیدند،هنوز نفسم سر راست نشده بود و از غرق شدن نجات پیدا کرده بودم و سر را مثل اردک ها تکان میدادم ،که در یک لحظه احساس کردم سرو گردن از خودم نیست،اینقدر هوای بیرون از استخر یخبندان بود که همین چند لحظه برای یخ زدن گردن و سرم کفایت می کرد.دیگر توقف را جایز ندانسته و چون ماهی به زیر آب  در غلطیدم.در زیر آب به یاد ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی  افتادم که خلاف عرف زمانه حرکت می کرد،چه ها خواست و چه کار ها که نکرد.

 اوفتوو نشو به ما می گفت که زنگ مدرسه  نزدیک است پس می باید زودتر بیرون می آمدیم ولباس پوشیده راهی مدرسه می شدیم هیچ گزینه ای وجود نداشت  داخل آب و زیر لایه های یخ  دمای گرما خوب و بیرون سرد و یخبندان  بود  جرات بیرون آمدن را نداشتیم و اگر دیر به مدرسه هم میرفتیم تنبیه بدنی ،آن هم از نوع اعلایش در انتظار ما بود  چه کاری می توانستیم بکنیم مغز ما هنگ کرده بود،باز هم شمس بود که ابتدا دل به دریا زد و از آب خارج شد و همچون زمانی که فیلم را به سرعت عقب و جلو می کنند ،ایشان یک یکی لباسها را پوشیدقیافه او را که میدیدم از وحشت ،شهامت بیرون آمدن را نداشتم صدای به هم خوردن دندان هایش تا فاصله ها شنیده می شد حالا تصور کنید نه حوله ای ،نه خشک کنی و نه یک لباس مناسبی برای پوشیدن ،آن هم در فضای بازو سرد و یخبندان،اما چاره ای نبود باید به مدرسه میرفتیم ،اگر به خانه هم می رفتیم،باز توپ و تشر و کتک در انتظار ما بود ،با هر جان کندنی بود من هم از هوای گرم و نرم و مطبوع  استخر یخ بسته دل کنده و خارج شدم اما سرعت لباس پوشیدنم در تاریخ زندگیم بی نظیر بود مثل فرفره و فیلم های چارلی چاپلین ،تنبان بدون شورت و پیراهن دو دویم را البته بدون زیرپوش و جلوقسه را پوشیدم و آماده رفتن به کلاس و درس.از سخن گفتنمان هیچی حالیمان نمی شدزیرا سرعت به هم خوردن دندانها و لرزش صداها کلمات را نامفهوم کرده بود،بدتر از همه اینکه نم بدن ما جذب  همان یک لا قبایی که تن ما بود شده وبا لباس خیس و هوای  یخبندان ،مردم سیبری هم توانایی مقاومت در برابر سرما  و آن شرایط را نداشتند.موهای سرمان همچون کاسیچ ها  و خار پشت ها تیز و سیخ سیخ شده بود،و صورت ما به خاطر شوری آب سفیدک زده بود و هرکس شکل و شمایل ما را می دید ،متوجه موضوع البته باور نکردنی می شد.

علی رغم سرعتی که در لباس پوشیدن به خرج داده بودیم و چون بچه آهو به سوی مدرسه میدویدیم ولی از شانس بد زمانی رسیدیم که آخرین نفرها در سر کلاس آرام گرفته بودندواز بد بیاری ،مدیر مدرسه استاد ارجمند آقای غلامحسین پاک ،ما را که مثل دو موش آب کشیده می مانستیم،دید .ایشان از وجنات ما   به خاطر غیر طبیعی بودن ،متوجه موضوعاتی شدند.زیرا قیافه ما مثل دو بره یا تازیک که در آب غوطه داده باشند ،گردیده بود،موهای سر،مثل سوزن تیز و سیخ سیخ شده و سرو صورت هم شوره بسته و لباس ها هم تر و ترید و خیس شده ،وهیچ نشانه ای هم از باران نبود،آقای پاک تصور می کردند که ما بر اثر بازیگوشی و شیطانی به همدیگر آب ریختیم ،لذا می خواستند گوشهای ما را بکشند و به ما تفهیم کنند که در هوا ی یخبندان ،نباید به همدیگر آب بریزیم و عمق فاجعه را حتی تصور هم نمی کردند.

زمانی که آقای پاک و شرایط را دیدیم ،تلک تلک دندانها و لرزش بدن ما چندین برابر افزایش پیدا کرد.ابتدا شمس به سر ضرب  آقای پاک رسید،ایشان پرسید این چه وضعیه ؟این چه قیافه ایه؟چرا لباسهایتان خیسه؟شمس هیچ جوابی نه داد،با تحکم بیشتر رو از من کرده پرسش ها را تکرار کردند،چون هوا را پس دیدم و اگر جواب نمیدادم،اولین پی کلگی حواله من می شد،مجددا پرسیدند از کجا می آیید؟من من کنان و با کلماتی که خیلی مفهوم نبود ،گفتم از شنوو.

ایشان با ناباوری و انگار که اشتباهی شنیده اند دوباره تکرار کردند که از کجا می آیید چرا دیر کردید؟چون که خیلی یخ می کردم و یواش یواش احساس کردم که دارم منجمد می شوم و آقای پاک هم که دست بردار نیس لذا با خودم گفتم مرگ هم یکبار شیون هم یکبار ،باداباد هرچه پیش آید خوش آید،از سیاهی که رنگ بالاتری نیست، از اینکه بدتر نخواهد شد،من هم با جرات بیشتری مجددا گفتم از شنوو.

چشمهای آقای پاک  که از حیرت داشت از حدقه در می آمد ناباورانه گفتند یعنی شما رفتید شنوو کردید ؟دیگر هیچکدام چیزی نگفتیم یا بهتر بگویم قدرتی برای سخن گفتن نمانده بود.آقای پاک دست بر شانه های ما گذاشتند وچون دیدند که لباسهای ما  از سرما مثل چوب یکدست شده ،سریعا ما را به طرف سالن هول دادند و همه معلمان که داشتند به کلاس هایشان میرفتند ،صدا زدند که بیایید اینجا ،یک موضوع مهمی پیش آمده است حیف است که شما بی خبر باشید ،معلمان یکی پس از دیگری آمدندو سرجمع بیست نفر می شدند.در آن زمان مثل حالا نبود ،دانش آموزان از معلمان و خصوصا ما از آقای پاک ترس عجیبی داشتیم حتی اکنون که خود به جرگه افراد سن و سال گذشته رسیدیم از شما چه پنهان از آقای پاک می ترسیم چه رسد به آن موقع و آن هم که مقصر باشیم ،شما خود بخوانید حکایت این دفتر را.

در سالن مدرسه اگرچه سرپوشیده بود امانفوذ سرما اینقدر زیاد بود که معلمان برای فرار از سرما لحظه شماری می کردند و زودتر می خواستند که در کلاس پای بخاری باشند اما قیافه ما آنقدر اظهرومن شمس بود که با عث تحریک حس کنجکاوی حتی یک فرد ناشی هم می شد چه رسد به معلمان باهوش و با استعداد آن زمان.

آقای پاک گفتند خوب به قیافه این دو موجود عجیب و غریب نگاه کنید،آنها به دقت سر تا پای ما را ورانداز کردند،علی رغم یخ زدگی ،نگاههای کج و معوج و سرشار از پرسمان های گوناگون آنها را با آنکه بدنم بی حس شده بود ،لمس می کردم و آرزو می کردم که زمین دهان باز کند و من و شمس دو تایی در آن فرو غلطیم.اما زهی خیال باطل! این حکایت سر دراز دارد.برای معلم ها هم عجیب بود لباس ها خیس ،موها سیخ سیخ و سرو صورت پر از سفیدک ،آن هم آن موقع صبح ودر سرمای زیاد.و رو به جمعیت کردند و گفتند از ظاهر آنها چه حدس می زنید؟هرکس با خودش زمزمه ای می کرد ،یکی می گفت شخصی  به آنها آب ریخته یکی میگفت همدیگر خودشان آب ریخته اند و یکی میگفت شاید سر خورده و به جوی آب افتاده اند.

اقای پاک گفتند خیر ،آنها آگاهانه  در استخر ته رود ،یخ را شکسته و شنا کرده اند ،افراد با تعجب نگاه سرزنش گونه ای به ما انداختندو لحظه به لحظه همچون بادبادکی که داردهی باد می شود و هی باد می شود و سالن مثل بمبی از خنده منفجر شدو آقای پاک مارا به دفتر مدرسه در کنار بخاری گرم ونرم فرا خواندند  .   در کنار بخاری همچون یخ ،آهسته آهسته باز شدیم و با آنکه بدن ما به مور مور افتاد،خواب برما مستولی شدو فقط می خواستیم دراز بکشیم و بخوابیم، خدارا شاکر بودیم که بهر ترتیب بود بخیر و خوشی همه چی تمام شد.اما مگر این ماجرا پایانی داشت؟

زمانی که آقای پاک دیدند که یخ ما باز شده و و لباسها به چک چک افتاده ،به حسن جانی که مبصر کلاس بود گفتند  برو دو تا چوب که در آب خیسانده ای بیاور تا به اینها بفهمانم فیل شان به این زودی به یاد هندوستان نیفتد.تازه آن موقع چرت مان پریدو حالا با گرما تنمان شروع کرده به لرزیدن.وآن موقع سعار این بود تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر.بهر حال اینقدر کتک خوردیم که 50 سال است شنا را در خواب هم ندیده ایم.یادش گرامی.

چند نکته جالب :

1-شمس از سربازی معاف شد و هرگز لباس ارتش را به تن نکرد.اما من در اوج جنگ ایران و عراق به سربازی رفتم ودرتیپ 58 تکاور ذوالفقار در  پنج عملیات و چندین تک و پاتک(بیت المقدس،عملیات فجر مقدماتی،فجر 1 و2 و . . ..) که گهگاهی حالت جنگ تن به تن پیدا می کرد شرکت داشتم.

2-به یاد نداریم که با آن شرایط سرما خورده باشیم.

3- از این خاطره تجربه های گرانقدری اندوختم.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.