خشک تر و تازه

طنز پرداز خوش ذوق خشکی

شادرروان غلامرضا آریانا در سال 1/7/1331 چشم به جهان گشود و در سال اسفند ماه 1382 چشم از جهان فروبست. دارای پنج فرزند با شادروان  خانم زبیده گندمی و دو فرزند با خانم ایران نوروز زاده می باشند. و دارای فوق دیپلم  در رشته ریاضی، و  هم شغل  انبیا یعنی معلم بودند.وایشان از محدود افراد خشکی بود که نفوذ و تاثیر کلام شگرفی داشت ،سخن او پرمایه و همراه با  رمز و راز  و بی نظیر ،تا جایی که هنوز که هنوز است دوستان و رفقایشان کلام قصار اورا بکار می برند  ،او کوچه روشن کن  بود .بدین معنی  ،اگر ایشان در هر جمعی که حضور داشتند،ولو یک اجتماع سوگواری هم اگر بود آن جمع را همیشه خندان میدیدی.این را من دیده ام که می گویم.در مجلس پرسه یکی از افراد خشکی بودیم که سالیان زیادی را از خدا عمر نگرفته بود که به دیار باقی شتافت (م.ت)،تمام جمعیت در آن پرسه ناراحت و غمگین بودند و اگر کسی هم ناراحت نبود به چشم صاحب عزا خودش را غمگین نشان میداد و بقول گفتنی همه ما خط پلاس شماره می کردیم که ناگاه آقای آریانا وارد شد دیدن ایشان کفایت می کرد که جمعیت از خنده لبریز شوند ،هنوز صلوات و اخلاص بعضی تمام نشده بود که نقل مجلس شروع به صحبت کردو دقایقی بعد کسی تشخیص نمی داد که جلسه ،ماتم است یا عروسی.

 

 او یک لطیفه گو و طنز پرداز بی نظیر و همتایی نداشت و خیلی زود از میان ما پر کشید و رفت ،او روحیه ای بسیار لطیف داشت تا جایی که طاقت سر بریدن گوسفند،مرغ و هیچ موجود زنده ای ولو پامال کردن  مورچه را نیز نداشت .جسارت او در کلام زبانزد خاص و عام است .او فردی مردمی و دوست داشتنی بود و تا زمانی که به مشهد کوچ نکرده بودند مردم به ایشان فقط شاه رضا می گفتند و مردم عام  از بکار بردن  واژه آقا به خاطر صمیمیت و دوست داشتنی بودن ایشان و تاثیری که در دل مردم گذاشته بود ،طفره می رفتند.

ایشان بسیار ریز بین و دقیق بودند و شعرهای طولانی را (مهدی سهیلی،نسیم شمال و ایرج میرزا) به راحتی حفظ و در مواقعی بعضی از لنگه های شعر را به مقتضیات زمان و مکان به دلخواه و روایی کامل تغییر می دادند.

تیپ و قیافه ای  زیبا و جذاب داشتند و چشمانی درشت و دارای نگاه های نافذ بودند.تمامی زیبایی ها در روح و جسم ایشان متجلی شده بود ولی افسوس که خیلی زود رخت بر بست و به حق پیوست .

او در هنگام عبادت ،حتی اگر تنها می بود ،لباس رسمی (کت و شلوار) به تن می کرد.عده ای ایراد گرفته بودند ،در زمان تنهایی چه نیاز به پوشیدن لباس رسمی  است؟می گفت به پیش یک غربیه یا یک میهمان  رفتن  با کلی دنگ و فنگ آن موقع پیش خدا رفتن نا مرتب؟ضریب هوشی فوق العاده ودر کلام حاضر به جواب و هیچ کس یارای کلام در کلام با او نبود.

چند تا ویژگی را برای خودش بر می شمارد که عبارتنداز:

1- کمتر کسی چهار سال در کلاس دوازده در جا زده است.

2-من تنها انسان روی زمین هستم که خواهر و برادرم با هم ازدواج کرده که شرعا و عرفا  حلال می باشند .

3-من یک ایرانی خوشبختی هستم که  به اندازه یک ایران زن  دارم.و این را در جواب آنهایی می گفت(البته خودش ساخته و پرداخته کرده بود) که نام همسرشان کشور  و کشتی  و خاور است به آنهایی که نام همسرشان ،کشور است و مدعی یک کشور زن هستند ،می گفت واتیکان هم یک کشور است و کویت هم همینطور ،ولی ایران کشور بزرگی است.و کشتی هم که حد اکثر 1000 زن می گیرد و نه بیشتر و خاور هم که خیلی کوچک و کم حجم.

4-درخت های خشک ما میوه می دهند اما درخت های سبز دیزباد نه(در زمان خشکسالی منطقه دیزباد).

5-چون ابراهیم خودش را بت شکن می دانست.(تخریب مزار واقع در چشمه پای گدار در اول انقلاب).

6-خود را پیرو مکتب خام خواری می دانست  واز داروهای گیاهی استفاده بهینه  می برد.

او ید والایی در چالشهای گفتمانی داشت،یکی از دوستانش (ع-ر) تعریف می کرد :ما در بیرجند با هم هم خانه بودیم و معمولا من آشپزی می کردم  که یک روز دیر تر رسیده و دیدم که رضا دارد غذا طبخ می کند ،یک نگاهی به قابلمه رنگ و رو رفته انداختم ، و با ناراحتی  گفتم با این روشی که درست کردی توش ری....... ،رضا در آن دم چیزی نگفت و اینقدر لفت داد که روده بزرگه داشت کوچکه را می خورد و چون غرولند ما دقیقه به دقیقه بلند تر می شد،گفت سفره را بندازید که غذا آماده خوردن است ،البته غذای لذیذ ما هم  اشکنه ای بود  که  از کمی پیاز ،سیب زمینی،و گرجه خشک تشکیل می شد،خلاصه سفره را یا در واقع همان سارق خودمان را انداختیم و شروع کردیم با ولع تمام به غذا خوردن ،حالا زمانی بود برای جواب دادن آن موقع من ،گفت علی جان مثل این که ریدمان من برای طبعت خیلی خوش مزه است .چیزی نگفتم و با اکراه به غذا خوردن ادامه دادم.

(ع-ر)تعریف می کرد ،روزی رضا نشسته بود و من نیم خم به او طوری تکیه دادم که بیشتر وزنم روی او سنگینی می کرد،کمی تحمل کرد و گاه و بی گاه نیم نگاهی به من می کرد و چون دید که از رو نمی روم ،گفت مثل این که دیوار خلا(مستراح) رویم افتاده است ،با این حرفش،از جا بلند شدم،و کمی خندیدیم،که از قضای اتفاق یا هم از روی زرنگی عکس قضیه رخ داد یعنی من نشسته و رضا بر من تکیه داده بود ،هنوز در تدارک گفتن حرف او بودم که باز حاضر به جوابیش گل کرد و گفت ،مثل این که من بر روی دیوار خلا افتاده ام.بهر حال او همیشه طلبکار و ما ها به او بدهکار بودیم.

یک روز با عده ای از دوستان در کوچه پس کوچه های خشک پرسه می زدیم که آقای آریانا را دیدیم که با تعدادی دیگر ی از افراد قدم زنان راه می روند ،من به ایشان گفتم به کجا چنین هولکی؟ایشان بلافاصله جواب دادند:جواب حرف شما نباشد ،گوش شیطون کر و بلا نسبت شما ،به پرسه!!!!!با آن لحن کلام خاص و جوابی این چنینی باعث موجی از خنده بین همگان شد.خوب میدانیم ،این گونه پاسخ در زمانی گفته می شود که یک دعوا و مرافعه ای یا هم احیانا توهین یا تهمتی در بین  دو فرد در جریان  باشد.

در اواسط دهه 60 من در مشهد دانشجو بودم که خشکی های مقیم ،جلسات قرآن برگزار می کردند،و ما هم چند نفر دانشجو بودیم که این افتخار نصیبمان شد که در محفل قرآن با بزرگانی چون آقایان: آریانا،پدرام،بذرافشان،یکه و........همنشین شویم.قرار بر این شد که بعد از تلاوت آیات ،هرهفته یک نفر ،بعنوان سخنران ،برخواسته ومعانی و تفاسیر آیات را بازگو کند ،تمامی افراد این مهم را انجام دادند ،الا آقای آریانا،ایشان علی رغم آن همه حرافی و ورزیدگی  در کلام و گفتار حاضر نشدند از جا بلند شده و صحبت کنند همه ما دست به یکی کردیم که الا ،بلا باید بلند شوید و صحبت کنید ،از ما اصرار از او انکار ،ایشان مدعی بودند که حاضرند از اول شب تا بانگ خروس خوانی برایمان سخنرانی کنند اما نشسته!!  باور کنید تمام تلاش ما بی نتیجه ماند و آرزو در دلمان؟جای سوءال همچنان باقیست که چرا آقای آریانا حافظ انبوهی از گل واژه ها که قطار،قطار در یک چشم به همزدنی ردیف می کند ،حاضر به بلند شدن از جا نشد.

من و خانواده ام و تنی چند از میهمانان در خانه نشسته بودیم که صدای یالاه،یالاه گویان آقای آریانا از پایین پله ها  به گوش رسید،صدای او و نفس او فوران انرژی مثبت و برانگیزاننده بود،او نعمتی بود که خداوند به ما خشکی ها داده بود ،او به هر حمعی خنده و انرژی می داد،واژه هایی چون غم و ماتم و عزا با وجود او بی معنی بود ،او آفریده شده بود که مردم را بخنداندو شاد کند و به قول مولوی :مرا عهدی است با شادی که شادی آن من باشد   مرا قولی است با جانان که جانان آن من باشد.خود خیلی کم می خندید ، وقهقهه او را کسی به یاد نداردو شاید غم واژه ها دل او را تسخیر کرده بودند و ما خبر نداشتیم.اما او هرچه بود ،قیافه اش،تیپ او و چشمان گیرا و پر جذبه اش و کلام سحر آمیزش ،دل مردمی را شیفته خود کرده بود .در جشن ها و نمایشنامه هایی که حضور داشت،اشکهای شوق و نشاطی بود که از چشمها سرازیر می شد.(چرا اینقدر زود تنهایمان گذاشت و رفت؟)

طنز پرداز خوش ذوق ما خاطره ای را تعریف میکرد که بسیار جالب بود :ایشان عنوان می کرد که در اول دهه 50 من و تنی چند از همقطارانم در بیرجند راهی سینما شدیم و این اولین بار در عمرمان بود که به چنین مکانی قدم میگذاردیم،(در آن زمان سینما اگرچه علم خیلی جدیدی محسوب نمی شد اما در ایران خصوصا در بیرجند که تازه  مرحله گذر از روستا را طی می کرد ،بسیار بدیع و نو و آدمی را دچار فریفتگی  و مجذوب بخود می نمود).

در ابتدای ورود به سالن سینما یک چراغ قوه دار آنها را  به صندلی های خالی راهنمایی می کند و میگوید همینجا بنشینید .ایشان می گفت که ما از وضعیت سینما حتی از کم و کیف صندلی آن نیز چیزی نمی دانستیم و همانطوری که می دانیم صندلیها تاشو است و بیننده که بلند شد صندلی به حالت عمودی و بارانداز قرار می گیرد.می گفت کارها برعکس صندلیهای بقیه  به حالت نشستن بود و صندلی  یکی از دوستان به حالت بارانداز قرار داشت  و  او بر روی لبه بالایی صندلی نشست. و زمانی که نشست قدش از همه بلندتر بود و خوشحال بودکه همه جا را به راحتی می بیند و دوستان دیگر این موقعیت را ندارند .که فکر و خیالاتش  تمام نشده بود که اعتراض  ملت بلند شد و باعث مزاحمت پشت سری ها شده بود و مرتبا بهش  می گفتند ،آقا بشین، چون نشسته بود، علی رغم اینکه خودش را مشرف به محیط می دید  ناراحت و حیران بود که چکار بکند که غرولند آنها کم و کمتر شود.خود را خم میکردتا بلکه چیزی نگویند که این وضعیت تا دراز مدت قابل تحمل نبود و باز به حالت اول بر می گشت و این قایم با شک بازیها برای پشت سریها و خودش  بلایی شد که نگو و نپرس و سبب خنده حضار ،و او هم نمی دانست که می شود جای دیگری رفت ،به هر حال بعد از مدتی فرد پشت سری رفت دقیقا در صندلی جلویش نشست،دیگر خیالش  راحت شد که کسی نیست به او  اعتراض کند و در همین گیرو دار بود و پاهایش را عقب و جلو می کردکه نشیمنگاه صندلی افتاد و به حالت افقی واقع شد  و او در سر جایش  آرام قرار گرفت و این افتادنش نیز سبب خنده و تمسخر خودی و غیر خودی گردید.

سانس اول فیلم که تمام شد ،تقریبا بیشتر افراد در کم و کیف جریان بودند  ،من به دوستم گفتم اگر صلاح می دانی فرد پشت سری که حالا در صندلی جلو نشسته و تو را خیلی اذیت کرده و ما هم حالا پرده سینما را خوب نمی بینیم ، اگر صلاح می دانی ،او را بدون مزد و منت و بدور از هر جارو جنجالی از جاش بلند کنم. دوستم که دل پر دردی از یارو داشت از خدا خواسته اما با کمی تامل گفت :یک موقع دعوا و آشوب بپا نشه که من حوصله اش را ندارم،گفتم خیالت از این بابت راحت .

ایشان تعریف میکردند که در یک چشم بهمزدنی سناریوی خودم را برای یک نمایش در سینما آماده کردم و بقیه دوستان را هم در جریان کار قرار دادم.میگفت : طرف بخاطر کچلی یک کلاه نقابدار به سر داشت .رفتم از پشت سر و یواشکی دو دستی بر سرش زدم و گفتم ،نامرد کجایی که یک ساعت شده دنبالت اینور و آنور میگردم و به سراغ هر کلاه داری رفتم تو نبودی و من از خجالت آب شدم و  در همین اثنا سر را  هم به جلو خم کرده و بصورتش نگاهی کردم،طرف به من نگاهی کردو گفت مثل اینکه این دفعه هم اشتباه گرفتی با کلی عذر خواهی بر گشتم و در سر جایم آرام و قرار گرفتم.می گفت آن بنده خدا به هر دلیلی جایش را عوض کرد و و کلاهش را هم از سر برداشت،میگفت با خودم گفتم همه چی با برنامه من پیش می رود،به برو بچه ها گفتم هوای مرا داشته باشید دو باره هم به سراغش می رومریا،بقیه اصرا کردند که نرو،این بار دعوا می شود،گفتم هرطور شده باید یارو را سر جایش بنشانم،می گفت این دفعه دو دست را محکم تر کوبیدم به سرش و گفتم کل کثافت تو کجا رفتی که سینما را بخاطر تو از بس راه رفتم شیار شده و دو سه نفر را بخاطر تو کتک زده ام و خم شده و نیم نگاهی به صورتش انداختم،بنده خدا بار دیگر به صورتم نگاهی کردو گفت آقا باز هم اشتباه گرفتی ،من همان فرد قبلی هستم،بهش گفتم پس چرا کلاهت را بر داشتی و مرا به اشتباه انداختی،عذرخواهی کرده و به صندلیم باز گشتم،هنوز میخواستم روند را ادامه دهم که همگی گفتند بسه.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.