خشک تر و تازه

منفورترین شخصیت معاصر خشک

بنام آنکه جان را فکرت آموخت

شنیده بودم که بدنبال سوزنی در کاهدانی گشتن ،کاریست عبث و بیهوده،اما ندیده بودم.در لابلای تاریخ خودمان شخصیت های ممتاز زیادی رخ نمایی میکنند که در هر عصری به کمک مردم شتافته و بارهای گران را بدوش کشیده اند،ونام خویش را در یادهای ما جاودانه ساخته اند،شخصیت های فرهنگی،مذهبی،اجتماعی  همچون کلانترها،کدخداها، اعضای خانه انصاف ها،و بعد از انقلاب اعضای شورای اسلامی و غیره ،هرکدام به فراخور توانایی وزمان خود به نحوی از انحا برای ملک و ملت تلاش کرده اند.

فرد وجامعه لازم و ملزوم همدیگرندو به تعبیری جامعه بستری برای بالیدن فرزندان و فرد قطره هایی که فضاهای بستر را پوشش می دهند.و از آنجایی که جامعه ما به قدمت تاریخش دانشی بوده است، لذا اغراق نیست که بگوییم شخصیت منفور در بین ما ،حکم کیمیا را دارد .سخاوت مردم ما زبانزد است و عجیب ،اگر فردی دزدی کند،گویند لابد نیاز داشته است و خیلی راحت از آن میگذرند.در شهرها که چه عرض کنم در روستاها هم زمینخواری وجود دارد اما نه به اندازه شهرها،در روستا خیلی ،خیلی که زمینی گرفته شود در حد یک کشه آساک هست و بس !!!؟ و اعتراض مردم هم در همین حد است که  به شخصی که کشه اضافی را در زمین همسایه اش وارونده  می گویند،او عادتش است ،بس و وسلام.و هیچ شکایتی هم به جایی نمی کنند،اگر به مرم ما ناسزا گفته شود ،خم به ابرو نمی آورند ،می گویی چرا؟جواب می دهند هر چه بگویند به خودشان بر می گردد وجواب جاهلان خاموشی است!  اما گستاخی و هتک حرمت  بیرون از روستا را بر نمی تابند،خصوصا زمانی که پای آیین ها در پیش باشد. در زمانهای قدیم از روستاهای مجاور می آمدند ،علم های ما را می دزدیدند و مردم ما به شایستگی و لیاقت تمام علمها را پس گرفته ،بدون آن که خونی ریخته شود.

  هرچه از ویژگی های مردم بگویم باز کم گفته ام :

1-مهمان نواز -مهربان -دانش پرور-قانع و رگه هایی از بلند پروازی -در کمک به سالمندان  و فقرا  عالی- سختکوش -متحد و. یکپارچه-.................

 اما آنها با تمام این خصلت ها با یک موضوع نه تنها کنار نمی آیند بلکه تنفر شدید دارند . آن را شدیدا نکوهش می کنند.. هر کس که آن فعل را مرتکب شود منفور می دارند وقابل بخشایش نمی دانند،صبوری مردم ما از حد فزون است،اما صبر آنها با این فعل منقلب  و لبریز می شود،آنها تهمت های زیادی را تجربه کرده اند اما تهمت زن ها را به کرات بخشیده اند.،آنها انواع و اقسام  لقب ها و وناسزاهای رکیک را نسبت به خود شنیده و ایوب وار تحمل کرده اند و هرگز لب به اعتراض نگشوده اند،عجب مردمی داریم،اینقدر صبور و بخشنده و امید وار به رحمت الهی،آنها توسط بعضی به نجسی متهم می شونداما جالب است که در منطقه و خصوصا شهر قاین،شاخص پاکی و صداقت نامیده می شوند؛آنها کمتر حرف میزنند چون گوش شنوایی را نمی بینند،آنها عمل گرا هستند چون خدا را همراه خود می بینند،ولی چه کنیم که با این فعل کنار نمیآیند.چرا؟بدیهی است،زیرا تجربه ها به مردم فهمانده است که با چنین عملی چه آسیب هایی که بر مردم وارد نمی شود!اما صبوری و شکیبایی مردم ما مثال زدنی است.

صبر مردم ما مرا به یاد شعر معروف  معینی کرمانشاهی(عجب صبری خدا دارد) می اندازد که می گوید:

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم،همان یک لحظه اول ،که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،جهان را با همه زیبایی و زشتی،به روی یکدگر ویرانه می کردم.

................

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم،همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشت کاریهای این مخلوق را دارد،وگرنه من بجای او چو بودم ،یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد؟

هر جامعه ای ،چه از منظر جغرافیایی و یا اجتماعی وغیره ،نقاطی برای آسیب دیدگی دارند.ودر جامعه ما شاید  به جرات می توان گفت  بعد از انقلاب ،مهمترین فعلی که منفور شناخته می شود وهیچ گذشتی برای آن مقدور نیست،خود برتر بینی و خود طمعی و خود شیفتگی و نهایتا برای نیل به آن اختلاف افکنی بین دو گروه از مردم  در زادگاه ماست ،جالب است که بدانیم ،بیشتر آنهاییکه دست درازی در چنین عمل نکوهیده ای دارند اصالتا خشکی با ریشه ای نیستند. و تا می توانند تیشه به ریشه های دیگر می زنند و از هر دستاویزی برای رسیدن به مقصود ،بهره می برند.آنها  تندرو هستند و همچون جت می تازند آنها زندگیشان را در گرو،برتری گروهی ،قومی و از همه بدتر برتری مذهبی می بینندو این تنها راه نمایش شخصیت آنها در پهنه آزرده خاطر ماست.

بقول حافظ:منم شهره شهرم به عشق ورزیدن        منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم                که در طریقت ما کافریست رنجیدن

اما ما هم مردمانیم و  دلی داریم  که از آب و گل نیست ،از آهن هم نیست،دارای حق و حقوقی و قلبی  آکنده از مهرورزیدن  وچشمی برای دیدن و دستانی برای یاری رساندن و برای کمک گرفتن،ولی گویا مارا با سنگلاخهای کف کوچه و خیابان اشتباهی گرفته اند،انگار دردی را نمی چشیم و آهی نمی گوییم.

همچو فرهاد بود کوهکنی پیشه ما          کوه ما سینه ما ،ناخن ما تیشه ما

شور و شیرین زبس آراست ره جلوه گری    همچو فرهاد تراود ز رگ و ریشه ما

بحر یک جرعه می منت ساقی نکشیم       اشک ما باده ما دیده ما شیشه ما

عشق شیریست قوی پنجه و می گوید فاش     هرکه از جان گذرد بگذرد از بیشه ما

ادامه دار است




نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.