خشک تر و تازه

خاطره هایی از مخاطرات جنگ توسط جنگاوران خشکی

مقدمه
 مجموعه یادواره هایی که در پی می آید،تلخ و شیرینش ، واقعی بوده  و هدف از آن نشان دادن حال و هوای جامعه آنزمان ،نگرش  نسل جوان  و دق دلی های پدران و مادرانی که فرزندانشان در جبهه حضور داشتند.و در هر سال از جنگ چندین خانوار از خشکیها  چه سرباز یا بسیج و ارگانهای دیگر در گیر بودند.
سربازی

در سال 58 هنوز ،انقلاب و انقلابیون طعم پیروزی را به درستی مزه نکرده بودند که عراق با لشکری مجهز به مرزهای ایران حمله ور شد و سر آغاز جنگ خانمان سوزی شد که 8سال تمام طول کشید و  به دو کشور و مردم آسیبهای جبران ناپذیری وارد شد.
  من کلاس دوم دبیرستان بودم ،اقتضای سن جوانی و حمله یک کشور بیگانه به وطن و جوش و خروشی که در هنگام تشییع جنازه شهدا انجام می گرفت و با نواختن مارش نظامی عجین می شد ،بی صبری برای رفتن به جبهه در همه ماها بیداد می کرد. و با همدیگر می گفتیم که آیا به جبهه و  جنگ خواهیم رسید؟
تا اینکه در سال 60 دیپلمه را گرفتم و سریعا جهت سربازی ثبت نام کردم و دیر می شد که جبهه را زیارت کنم،اما از جاییکه پدر و مادر به سن 60 مشرف شده بودند ،اصرار داشتند که الا بلا باید کفیل ما شوی و جق نداری بروی سربازی،ازمن اصرارو از آنها انکار و همین دعوا و مرافعه ما خود یک جنگ تمام عیار شده بود .تا اینکه پدر در خواستی  جهت کفالت نوشت وبه اتفاق رفتیم پیش دکتر نظام در بیرجند بنام شادروان افتخاری، روال بدین نحو بود که دکتر کلیه کسانی که مشکل جسمی داشتند یا ادعای کفالت می کردند را معاینه کرده و نظر خودش را اعلام می کرد و از آنجایی که جبهه نیاز مبرم به نیرو داشت کمتر کسی  شانس دریافت معافیت را بدست می آورد. طبق روال اداری مراحل طی طریق شد وما به نزد دکتر  شرفیاب شدیم . یاداوری کنم که در آنزمان داشتن ریش ‍و ‍‍‍‍خاکی بودن یک معیار محسوب می شد و جوانان خیلی به خودشان نمی رسیدند.و بر عکس  پدر خودش را شیک و پیک کرده و با یک کلاه پوست بره ای دوکی شکل (اصطلاحا کلاه پاکستانی)  مثل یک خان در برابر دکتر بر روی صندلی قرار گرفت ،دکتر افتخاری هم از آن دنیا دیده های کهنه کار بود ،به پدر گفت نامه ات بده من ببینم ،نامه را که خواند و یک نیم نگاهی به هردوی ما انداخت گفت جالا کدامتون 60 سال هستید؟پدر یک لبخند تلخی زد زیرا فهمید تیرش به سنگ خورده و گفت این چه فرمایشیه؟دکتر گفت برو آقا خودت باید بروی سربازی ،جبهه به شخص تو هم الان نیاز دارد.این بود که من سر از پا نمی شناختم و برای رفتن به دیار عاشقان بی تابی می کردم تا این که روز 24 بهمن ماه سال 60 سر آغاز سربازیم نام گرفت.و دوران پر خاطره ای را رقم زد.
 نهار روز 24 بهمن  1360 را  با دوستانی همچون بهمن و سلیمان را در خانه پدر  نوش جان کردیم و ساعت 12 سوار بر اتوبوس شده و بیرجند را به مقصد تربت ترک کردیم و برای اولین بار بود که دیدن قطره های اشک بر گونه های پدر  زخمی عمیق بر جان و دلم گذاشت و هر گز آنرا از یاد نمی برم.
در طول مسیر به تربت، دوران جوانی و فراغبالی از امر و نهی والدین  و مجموعه ای از کله شقان روزگار با خواندن  ترانه های انقلابی و غیر  انقلابی ،اتوبوس را ،دو اتوبوس کردند. و سر گروهبان هم با ملایمت با ما رفتار می کرد  و این بود که با همدیگر زمزمه می کردیم که چگونه است مردم می گویند  نظامی های طاغوتی آدمهای بدی هستند؟ساعت 20 به پادگان رسیدیم و سر گروهبان با هیبت و صلابت ذاتی خودش امر به پیاده نمودن ما کرد. از اتوبوس که پیاده شدیم ،   دانه های  مروارید گونه برف بر روی زمین شباهنگام ورود ما را تبریک گفتند و  همچون فرش سفیدی  تا دم آسایشگاه گسترانیده و به داخل بدرقه  کردند.
19 سال بود که از خدا عمر گرفته بودم ،در این سالهای پر پیچ و خم مشکلات زیادی را تجربه کرده و انتطار داشتم هر چه زمان بگذرد  بهتر و روبراه تر شوم،در این سالها با رنج و مرارت  و با انجام کارهای سخت و طاقت فرسا تلاش می کردم تا باری هرچند اندک از دوش پدر و مادر برداشته و مخارج تحصیلی ام را دست و پا نمایم  برای این منظور سه ماه تعطیلی رفتن به تهران بهترین گزینه  برایم بود لذا به تهران می رفتم سه ماه کار ،خرج یک سال تحصیل ،کارهایی که  مدام به ما چشمک می زدند عبارت بودند از :کار ساختمانی،کار در جنگل و یا نان 19  تهران نیز ازجمله  جاهایی بود که ماها را برای کار کردن بدون نوبت می پذیرفت.در آنزمان زنبر کشیدن سختترین کار در امر بنایی بود  و اتفاق می افتاد در روز زنبر کشی دستانم از پاهایم درازتر می شدند و هرچقدر  کار می کردیم ،تاثیر چندانی در زندگی ام  ایجاد نمی کرد. بقول گفتنی اینقدر کل واکنده بود که با این دو قرون کار کرد ما به هیچ جا نمی رسید. اینگونه کار کردن قبل از انقلاب  جزوی از راه و رسم زندگی ما شده بود و آشنایانی همچون  فقر و بدبختی و بیکاری و در بدری و نهایتا افسردگی  همیشه با من همراه بودند.لذا در زمانی که زمزمه انقلاب بلند شد خیلی از ماها  که دل پری از وضعیت موجود داشتیم در زمره انقلابیون قرار گرفتیم.
نسل ما ،نسل انقلابی و تفکرات مخصوص بخود بود، انقلاب باعث یک سری رفتارهای خاص در بین  مردم بخصوص جوانان شده بود مثل جسارت،شهامت و از خود گذشتگی و مهمتر اینکه یک خلا ای بین مردم و ارتش وجود داشت و با این پیش زمینه ،سه ماه آموزشی را برایمان سخت نمود و در یک چالشی بزرگ قرار گرفتیم،از یک جا نسل ما تبلور تفکرات انقلابی بود و در مقابل ما یک ارتشی قرار داشت ، که علی رغم گذشت دوران  هنوز تفکرات انقلابی نهادینه نشده بود .همان سختگیریهای  قبل از انقلاب حا کم بود نظم حرف اول را می زد ونظرات افراد محلی از اعراب نداشت.و اگر یکی از ما خطایی می کردیم تمام گروهان را تنبیه می کردند ،لذا می گفتیم چرا بقیه را جریمه می کنید گروهبانان می گفتند در ارتش چرا وجود ندارد.
وارد آسایشگاه شدیم،یک تخت به ما داده شد ولحظه ای بعد چندین سرباز با یک دیگ پر از پلو وارد شدند آنهایی که تجربه داشتند سریع در خط اول قرار گرفتند زیرا می دانستند که بایدفوری غذا را خورده و برای بار دوم در صف قرار گیرند چون که آنقدر غذا به کتکتوس ما هم نمی رسید .سر آشپز با یک بیلچه غذا می کشید و اگر از قیافه کسی خوشش نمی آمد طرف بدبخت و بیچاره بود .
آن شب هرگز از یادم نمی رود ،اول این که ظرفی یا کل و کاسه ای نداشتیم بعد از ان باید منتظر می ماندیم تا کسی سیر غذا شود آنگاه کاسه شو گرفته و در نوبت فرار بگیریم،بعد از کلی دوندگی و معطلی تاسی را قرض کرده و در صف ایستادیم،نوبت ما که رسید به شماره 5قاشق استامبلی ریخت ،از نو واردها  علی رغم نارضایتی چیزی نگفتم اما پشت سری لب به اعتراض گشود و بدنبال او بقیه تازه واردها یا همان آشخورها  داد و بیداد را شروع کردند سر آشپز و ارشد از یک طرف و سربازان از طرف دیگر به هم پریدند و قابلمه و کاسه و تاس بود که همچون ترکش به اینور و آنور پرت میشد،هنوز دقایقی سپری نشده بود که سروکله سر دسته و سر گروهبان و بقیه دست اندر کاران با کلت و تفنگ پیدا شدند و غایله را خواباندند.
سر گروهبان بدون چون و چرا سربازان را مقصر و شروع به گهر پراکنی کرد: احمقای پفیوس این چه وضعشه ،از جنگل فرار کردید؟ فکر کردید اینجا خونه خاله هست که هر غلطی میخواهید بکنید؟ هنوز سخنش به پایان نرسیده بود که یکی از برو بچه های تهران گفت آی عمو (به کلمه سر گروهبان نا آشنا بود) اکر غلط نکنم این تویی که از جنگل فرار کردی و الفبای ادب را نمی دانی ،سر گروهبان که انتظار چنین برخوردی را نداشت به سر بازان نگهبان دستور داد که او را بازداشت نمایند ،در این زمان بقیه سربازان جهت حمایت از دوستشان انگار که در خیابان هستند  شروع به شعار دادن کردند ،سر گروهبانان که از موضوع غافل گیر شده بودند سریع فرمانده پادگان را سلسله مراتبی با خبر کردند.
از آنجایی که دوره آموزشی بودیم و هنوز یک کلام نه  به ما آموزش داده بودند و نه لباسی به تن کرده بودیم،با این وجود فرمانده پادگان  در صبحگاه از پس خجالت ما در آمد و با جملات رکیک ما را تهدید جدی نمودو بلافاصله به آسایشگاه آمد و از نزدیک ما را ورانداز نمود و دستور داد فوری سر ما تراشیده و لباس و تجهیزات مثل یغلابی و لباس و کوله پشتی و کیسه انفرادی و اسلحه و بیل و کلنگ و . ..... داده شود.
هوا شدیدا سرد و یخبندان بود و از آنجایی که دل پر دردی از ما داشتند یا به عبارتی دلشان از ما خون بود ما را به بیرون از آسایشگاه بردند و با ماشینهای ریش تراش دستی  ،از بس کند بود یک در میان موهای سر را از بیخ و بن در می اورد،کله  ما را با نمره صفر  زدند و ماهم در زیر تیغ استای سلمانی مثل بید می لرزیدیم.
نوبت به  لباس رسید، یک جفت پوتین، بلوز و یک شلوارو یک اورکت،خداوند بد حواله نکنه از بد روزگار ،لباسها به تن لورل و قد و قواره من چیزی از چارلی چاپلین کوچکتر.زمانی که لباسها را به تن کردم آسایشگاه را موجی از خنده فرا گرفت،ابتدا بهت زده نگاهی به خود و سپس به سربازان انداختم که ناگهان خودم را سوار بر موج یافته و از خنده دیگران مشعوف شدم .عقربه های ساعت  عدد 9 را نشانه گرفته بود لذا لامپ ها خاموش و میبایست  خواسته یا نا خواسته بخواب فرو می رفتیم،زیرا صبح زود ساعت 4 بیدار باش را میزدند و باید بیدار می شدیم و اینجا واقعا خانه خاله نبود.
روال بدین شکل بود که شب ساعت 9 خواب باش و 4صبح هم بیدار باش و در هنگام صبح ابتدا به دستور ارشد که قدی بلند و هیکلی و از بچه های گنبد و ترکمن بود و صدای قوی و جرس داشت و تا هیبت می زد همه  مثل فنر از جا بلند شده و تخت خودمان را  مرتب و سپس قضای حاجت و نماز و صرف صبحانه و برای صبحگاه آماده می شدیم.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.